میخوام فکر کنم اینم از اون خوابای مزخرفم بودم... میخوام فکر کنم واقعی نیست
همه اینارو هرلحظه به خودم تلقین میکنم انقدر که واسم عادی شه واقعا اتفاقی نیوفتاده... واقعا خواب بوده
شاید واسه همینه که از ته دلم نمیتونم ناراحت باشم
شاید واسه همینه که خودمو به اون راه میزنم که یادم نیاد و هرعکسی میبینم رد میکنم
شاید...
فقط میدونم اصلا دلم نمیخواد دیگه بیام... حتی اسم شیرازم حالمو بد میکنه...
امشب نشسته بودم کنار بخاری... یهو گهواره خالی قنداق خونی رو پیدا کردم و پلی کردم
دستم زیر چونه م بود و به تاریکی نگاه میکردم... به تو فکر میکردم
به تاریکی نگاه میکردم... به آمبولانسی که اومد فکر میکردم
گرمم شد... به لحظه ای که از آمبولانس اوردنت بیرون و توی یخ بودی فکر میکردم
لحظه ای که کوله ت رو دادن که پاره شده بود
به دیوار تاریک نگاه میکردم... به تو فکر میکردم روی سنگ خوابیده بودی و من پرده رو کنار میزدم و فقط سرت رو میدیدم...
تاریکی... تو
تاریکی... تو
تاریکی.... وقتی اومدی...دورت پلاستیک بود دور بینیت هنوز خون بود
گفتم چجوری خفه نمیشه تو پلاستیک؟
گفتم الان دیگه از نزدیک دارم میبینمش باور میکنم... دیگه تمومه
موهات مثل همیشه روبه بالا بود...ریش و سیبیلت یکم دراومده بود
لبات بی رنگ بود... بی رنگ و یکم بنفش
چشمات بسته بود... نمیتونستم بت دست بزنم میخواستم بغلت کنم میخواستم محکم بغلت کنم... منتظر بودم تموم شه و خواب باشم واقعا
دفعه قبلی واسه بابابزرگ دقیقا همونجا وایساده بودم و دستم رو سرش بود... ولی تورو فقط نگاه میکردم... فکر نمیکردم دو سال بعدش بیام همونجا تورو نگاه کنم
تاریکی... گرمای بخاری... از سفر برگشته... دستم که زیر چونه م بود خیس شد...
یادم میاد اولین باری که شرط بستم و با تو بود... یادم میاد تمام روزایی که چت میکردیم تمام روووز... توی یاهو مسنجر...یادم میاد تمام روزایی که خونه بابابزرگ بازی میکردیم
یادم میاد همه روزایی که میومدی میموندی... شبایی که میگفتم تشکمو بیار من خستمه...
مستر نوبادی که باهم دیدیم و شبش چت کردی...
و هزارتا روز دیگه
باشگاه میرفتم بم میخندیدی رپ گوش میدادی بت میخندیدم...
بت میگفتم بریم یه جای بالو... و بالو ترین جای ممکن میبردیم... دقیقا همونی که نیاز داشتم
به اینا که فکر میکنم بیشتر حس میکنم شاید خواب نیست... شاید...
دوماه و ده روز شد...
چند ماه دیگه باید بگذره تا باورم کنم؟چندسال دیگه باید بگذره تا عادی شه؟
چندسال دیگه باید بگذره تا همو دوباره ببینیم و باهم باشیم؟
راستی عکس پروفایل تلگراممو عوض کردم... باید میدیدی این دفعه عکس گذاشتم که رو چیزی قفلی نزدم و دارم به دوربین نگاه میکنم :)
برچسب:
نویسنده: دانیال زارعی